چهار زانو روي تخت نشسته است . كتابي باز جلوي زانوان قرار دارد . گاهي كتاب را مي خواند ، گاهي با صداي بلند مي خواند .
و گاهي به روبرو چشم مي دوزد . ليوان چاي در دستانش را مي بيند . گرماي ليوان و داغي كف ليوان به انگشانش منتقل مي شود . چشمانش بر بخاري كه از ليوان بلند مي شود دوخته شده است . تكان نمي خورد . بي حركت است . صداي لودر از بيرون بلند و پر طنين شنيده مي شود . كتاب را نكاه مي كند . جمله اي كه خوانده را گم كرده است . دوباره به ليوان چاي چشم مي دوزد . غرق حس هاي خود شده است . گوش هايش صدا هايي را مي شنود كه اصلا نمي خواهد بشنود و چشمانش چيزي را كه دوست دارد ببيند نمي بيند .
او غرق حس هاي خود شده است . افتاب بخش هايي از صفحه كتاب را روشن تر كرده است . صداي لودر و گود برداري هم چنان بلند و پر طنين از بيرون به درون حمله كرده است و افتاب بخش هايي از نكاه اش را نوراني تر كرده است ديكر دستانش گرماي ليوان چاي را حس نمي كند . شايد لحظه اي مرده بود .
برچسب:
نویسنده: محمد حسینپور
تاريخ: سه
شنبه
3 اسفند
1395 ساعت: 21:33